وقتی «افسر پلیس همانت کومار» پروندهی یک فرد مفقودشده را در شهر جنگلی چتیسگر بررسی میکند، مصمم است آن را حل کند. اما مشکل زمانی شروع میشود که این تحقیق او را به زنجیرهای از اجساد و احتمال وجود یک قاتل زنجیرهای میرساند.
دیوِتا اور دَند
درخواست افسر پلیس همانت برای یک هفته مرخصی به دلیل دو پروندهی فوری لغو میشود: ناپدید شدن برادر نمایندهی مجلس، جگتاپ، به نام سارجو، و یک سرقت طلا. بعدتر، پلیس جسدی ناقص در جنگل پیدا میکند.
اور ایک گنت
همانت و تیمش جستجوی ناامیدانهای برای پیدا کردن سرِ مفقود جسد آغاز میکنند. شامبو بازداشت و در بازداشتگاه مورد ضرب و شتم قرار میگیرد. در همین حال، پسر همانت متولد میشود و او به سرعت به سمت گاریمای همسرش میرود.
جاتی، کبھی نہیں جاتی
رازهای اطراف جسد و قتل سارجو عمیقتر میشوند. قبایل محلی در اعتراض به بازداشت شامبو دست به تظاهرات میزنند. همانت شوکه میشود وقتی میفهمد اکنون باید بین هویت خود و وظیفهاش یکی را انتخاب کند.
پورانا پاپ
ماماجی و گوپی، که به جرم قتل سارجو دستگیر شدهاند، مورد ضرب و شتم قرار میگیرند. آنها به جرم اعتراف میکنند، اما چیزی مشکوک به نظر میرسد. همانت شوکه میشود وقتی درمییابد که سرنخهای باقیمانده پرونده به متحد مورد اعتمادش، کایلاش، ختم میشوند.
آپسارا
کایلاش، که زمانی متحد مورد اعتماد پلیس بود، اکنون به عنوان مظنون در بازداشت است. کایلاش که به شدت کتک خورده، دربارهی همسرش، ماندا، و ارتباطش با پروندهی سارجو با همانت صحبت میکند.
اور کون؟
تمام واحد از اعتراف کایلاش شوکه میشوند، اما پرونده با افشاگریهای جدید هنوز حل نشده است. همانت که به رابطهی کایلاش با جرایم دیگر مشکوک است، نقشهای میچیند.
سالا، جاناور!
کایلاش ادعا میکند که مجبور شده در مقابل معاون کل پلیس دروغ بگوید. همانت از احتمال انتقال به منطقهی نکسال میترسد و از کایلاش میخواهد پسرش را از زندگی پر از مشکلات نجات دهد. آیا کایلاش تن به این درخواست خواهد داد؟