یک زوج اهل غرب میانه آمریکا دختری کوچک با بیماری کوتولگی را به فرزندخواندگی میپذیرند، اما بهتدریج به این شک میافتند که او ممکن است آن کسی که ادعا میکند نباشد.
تقریباً مانند یک دعا
خانواده بارنت که هنوز درگیر اندوه ناشی از یک فرزندخواندگی ناموفق هستند، با تماسی درباره دختری کوچک به نام ناتالیا فرصتی دوباره پیدا میکنند.
رهایی از اضطراب
ناتالیا به مدرسه میرود و تردیدهای کریستین درباره فرزندخواندگی بیشتر میشود. در همین حال، مایکل در محل کار با خبری غیرمنتظره روبهرو میشود.
ارواح در همهجا
کریستین به تحقیق دربارهی سن ناتالیا میپردازد. در حالی که شک و تردیدهایش بیشتر میشود، ستارهی جیکوب در حال درخشش است و شبکهی دروغهای مایکل پیچیدهتر میشود.
همین جا، سیاه و سفید
ازدواج مایکل و کریستین به نقطهی بحرانی میرسد، زیرا دیدگاههای متفاوت آنها در مورد ناتالیا تهدید میکند که آنها را از هم جدا کند. وقتی که اوضاع خطرناک میشود، کریستین یک مرز مشخص میکند.
خیلی دردناک بدون آن
در حالی که به حال خود رها شده، ناتالیا با شرایط جدیدش و نگاه دنیا به او روبهرو میشود.
امروز نه، شیطان!
ناتالیا به این فکر میافتد که آیا میتواند به گروهی از متحدان غیرمنتظره اعتماد کند یا نه. همزمان با مطرح شدن پرسشهایی درباره گذشتهاش، خاطرات دردناکی از دل تاریکی بیرون کشیده میشوند.
اگر داستان را بهخوبی تعریف کنی
درست زمانی که خانوادهی بارنت فکر میکنند از ناتالیا فاصله گرفتهاند، کارآگاه درایزدیل پروندهی او را دوباره بررسی میکند تا ادعای بازگشت به سن قبلیاش را به چالش بکشد.
خون بر دستان او
در حالی که چشم جهان به آنها دوخته شده، ناتالیا و خانواده بارنت هم در دادگاه قانون و هم در دادگاه افکار عمومی رودرروی یکدیگر قرار میگیرند.