داستان در مورد دو افسر پلیس است که در حال گشتزنی هستند و به یک تماس رادیویی جدید پاسخ میدهند، به محل حادثه میرسند و تلاش میکنند تا وقایع را حل و فصل کنند.
پایلوت
پس از وقوع یک تراژدی، «تریسی هارمون»، افسر آموزش اداره پلیس لانگ بیچ، کارآموز جدیدی به نام «الکس دیاز» را تحت آموزش میگیرد. اما «دیاز» در همان روز اول متوجه میشود که این کار بسیار سختتر از آن چیزی است که تصور میکرد.
قوانین جهان
در مواجهه با هرجومرج ناشی از تصرف خیابانی، افسران ما به شدت در اقلیت قرار میگیرند و این رویداد شکافهای فلسفی موجود در بخش غربی را آشکار میکند.
جنوب بهشت
«دیاز» درمییابد که «هارمون» در بخش غربی دشمنانی دارد و کمکم به این نتیجه میرسد که شاید نتوان به او اعتماد کرد.
ناخواندهها
در جستجوی ناامیدانه برای سرنخ، «هارمون» خارج از چارچوب عمل میکند، که منجر به یک پیشرفت بزرگ و رویارویی مرگبار میشود.
من نجاتدهندهات نیستم
در گشتزنی دوباره، شکاف میان «هارمون» و «دیاز» به نقطه اوج خود میرسد.
زن لسآنجلسی
وقتی خانواده «دیاز» تهدید میشود، «هارمون» درمییابد که برای حل مشکل باید قوانین خودش را زیر پا بگذارد.
چگونه غرب فتح شد
«هارمون» و «دیاز» با یک تیم نخبه همکاری میکنند تا یک محموله بزرگ مواد مخدر را رهگیری کنند.