آهنگساز پیتر هارپر که از طلاقش به شدت دچار آشفتگی شده، به یک خانه ساحلی منزوی در ایرلند پناه میبرد تا شاید الهام بگیرد. کلبهی منزوی در ساحل ترموره به نظر ایدهآل میرسد، تا اینکه یک طوفان سهمگین در شبی سرنوشتساز به وقوع میپیوندد و برنامههای او را به هم میزند.
از خانه بیرون نروید
دو سال پس از یک قسمت ناراحت کننده، الکس سعی می کند به عنوان یک پیانیست در شهر کوچک ترمور الهام بگیرد. یک شب، طوفانی دنیای او را به هم می زند.
بلانچارد
الکس بعد از آمدن فرزندانش حتی بیشتر نگران می شود. در حالی که او با رویاهای خود مبارزه می کند، یک شام در نزد لئو و ماریا به یک شگفتی گیج کننده منجر می شود.
من زمانی مرده بودم
آلکس که به همسایههایش کنجکاو شده، به اداره پلیس مراجعه میکند. احساسات روزافزون او نسبت به جودی زمانی مختل میشود که بینشهایش شروع به تهدید او میکنند.
برای جودی
جودی یک حادثهی آسیبزا را فاش میکند که در نهایت او را به ترموره کشاند. داستان او باعث میشود آلیکس دیدگاه جدیدی به بینشهایش پیدا کند.
مادر
آلیکس به عمق روان خود نفوذ میکند تا خاطرات فراموششدهای دربارهی رابطهی پیچیدهاش با مادرش را کشف کند.
شهر کوچک، جهنم بزرگ
احساس خطر در جشنهای ترموره شدت میگیرد. لئو و ماریا همچنان فاصله دارند. یک قطعهی گمشده دوباره ظاهر میشود و معمای استرلا را کامل میکند.
باید برویم
اخبار فوری باعث میشود که الکس تحقیقات خود را از سر بگیرد و در رؤیاهایش غرق شود. زمانی که اوضاع از کنترل خارج میشود، پلیس وارد عمل میشود.
آخرین شب
گذشته و حال به هم برخورد میکنند و الکس با کابوسی که از آن فرار میکرد، روبرو میشود و هیچچیز آنطور که به نظر میرسد نیست. آیا زمانی برای ساختن آیندهای روشنتر وجود دارد؟